تنهایی

خداوندا! در گلويم ابر كوچكي است كه خيال بارش دارد... ميشود مرا بغل كني

صفحه اصلی | عناوین مطالب | تماس با من | پروفایل | قالب وبلاگ

وقتی تو با من نیستی....

وقتی تو با من نیستی از من چه می ماند
از من جز این هر لحظه فرسودن چه می ماند
از من چه می ماند جز این تکرار پی در پی
تکرار من در من مگر از من چه می ماند

غیر از خیالی خسته از تکرار تنهایی
غیر از غباری در لباس تن چه می ماند
از روزهای دیر بی فردا چه می آید؟
 از لحظه های رفته ی روشن چه می ماند؟

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم آذر 1393 ساعت 3:11 توسط mohammad |

 

بزن دادا بزن نووووش

دوستان خواهش ميكنم حتما بخوانيد در چه فکری؟آدرس بدم تشریف بیارید یه چای دور هم بزنیم!!قلم کاغذ دستت باشه بگم....سر همون خیابونی که دخترای شهرم واسه یه شب جای خواب؛منتظر یه ماشین شاسی بلندن!!همون ماشینی که حاجی با دور زدن مکه خریده واسه پسرش!!!!اون خیابونو مستقیم بیا ولی چشماتو ببند!!باز که باشه چشات؛دلت سنگ میشه!!عادی میشه واست که سر چهارراه محلمون دختر9ساله داره میرقصه وپدرش داره دف میزنه واسه هزار تومنی که تو بهش نمیدی!!!مستقیم بیا وهفت هشت تا دختر بچه ای که دستشونو به سمتت دراز کردن ورد کن!بیا سر یه کوچه ای یه مردپنجاه ساله تا کمر خم شده توی سطل زباله!!!دیدیش؟؟؟اون کوچه رو بپیچ بیا تووو!!!میرسی به یه خونه ای که زن21ساله واسه اینکه عاقبتش مثل دخترای سر خیابون اولی نشه داره رخت همون حاجی رو میشوره که واسه پسرش ماشین شاسی بلند خریده!!!نه اینکه حاجی لباسشویی نداره!نه!!!داره!ولی از شماچه پنهون حاجی دلش گیر این دخترس!!باخداعهدکرده تاوقتی که یه شب با این دختره نخوابیده!!رختاشوبده اون بشوره!!!!رسیدی مشتی؟؟؟؟بشین پای سفره دلم،چای خونه ی دل من از قهوه ی اصل فرانسه هم تلخ تره!!بزن داداشم!!!!بزن خواهرم!!!!!نوووووووووش جووووووووونت!!یه — 

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم شهریور 1393 ساعت 20:8 توسط mohammad |

 

سیب

 

تو به من خندیدی

و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه ی همسایه

سیب را دزدیدم

 

باغبان از پِی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

 

سیب دندان زده از دست تو  افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز ،

سالها هست که در گوش من آرام ،

                                                آرام

خش خش ِ گام تو تکرار کنان ،

می دهد آزارم

 

و من اندیشه کنان

غرق ِ این پندارم

که چرا ،

           - خانه کوچک ما

                               سیب نداشت 

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم شهریور 1393 ساعت 19:55 توسط mohammad |

 

خداااا

رازهایت را به  کس بگو.

 

 ⚡خودت�� خدایت��

 

 در تنگنا به  چیز تکیه کن :

 

 ⚡صبر �� نماز��

 

 در دنیا مراقب چیز باش:

 

 ⚡پدرمادر … رفیق بامعرفت

 

 از  چیز نترس که به دست خداست:

 

 ⚡روزی �� مرگ��

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم شهریور 1393 ساعت 19:42 توسط mohammad |

 

یک سال گذشت

 

 

 

یک سال گذشت ؟

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه نهم دی 1391 ساعت 13:43 توسط mohammad |

 

ما ام رفتنی شدیم

اومد پیشم حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه 

گفت :حاج آقا یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه 

گفتم :چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم 

گفت: من رفتنی ام

گفتم: یعنی چی؟

گفت: دارم میمیرم 

گفتم: دکتر دیگه ای رفتی، خارج از کشور؟ 

گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد
 
گفتم: خدا کریمه، انشاالله که بهت سلامتی میده 

با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بمیرم یعنی خدا کریم نیست؟ 

فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گل مالید سرش 

گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟ 

گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم از خونه بیرون نمیومدم 

کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن 

تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم 

خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم 

اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت 

خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد 

با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن 

آخه من رفتنی ام و اونا انگار موندنی 

سرتونو درد نیارم من کار میکردم اما حرص نداشتم 

بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم
 
ماشین عروس که میدیم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم 

گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم 

مثل پیر مردا برای همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم 

الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد و مهربون شدم 

حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن منو 
قبول میکنه؟ 

گفتم: بله، اونجور که میدونم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون
واسه خدا عزیزه 

آرام آرام خدا حافظی کرد و تشکر، وقتی داشت میرفت گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟ 

گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!!
 
یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟ 

گفت: بیمار نیستم!

گفتم: پس چی؟ 

گفت: فهمیدم مردنیم، رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم 

گفتن: نه!  گفتم: خارج چی؟ 

و باز گفتند: نه

خلاصه حاجی مارفتنی هستیم وقتش فرقی داره مگه؟ باز خندید و رفت و دل منو با خودش برد  
 
برای آنان که یادشون رفته من رفتنی ام 

حرص می زنند و دیگران را می آزارند...
 
ما همه رفتنی ایم...

یاحق

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1391 ساعت 13:58 توسط mohammad |

 

باران


باران بود و تو نبودی؛ سرد بود و تو نبودی؛ درد بود و تو نبودی ؛


من بودم و تو نبودی ؛ یلدا بود و تو نبودی ؛ شب بود و تو نبودی ؛

همه چیز آرام بود و همه چیز بود ؛ حتی نبودن ها بود اما تو نبودی!

گفته بودی یلدا ها ماله من است ؛ همیشه برای من و تو یلداست؛

طولانی و بلند ؛ بلند و بی انتها؛ بی انتها و بی انتها و بی انتها ... 

نميدانم چرا و اين ندانستن عمر نفس های مرا کوتاه ميکند


که يلدای ما دروغ بود!

اما هر چه تو را به ياد من بياورد زيباست..



اواخر آذر ماه بود . شب بلند و تمام نشدنی در راه بود..

آخرين نگاه تو سرد بود؛سرد سرد.تو وقت رفتن نگاهم کردی؛


نميدانم دست تکان دادن مرا در آن اتاق بی چراغ ديدی يا نه؟


اما من در آيينه چشمان تو چه چيزهايی که نديدم! 

گاهی سکوت گويا تر از هزار ترانه است!

مثل نگاه آخر تو که در آن فقط سکوت بود...

راستی نام کوچک مرا که از ياد نبرده ای؟


کاش ميشد باز از زبان تو شنيد..

از انتظار شنيدن پاسخ تو خسته نميشوم؛

بد قول مهربان من ! 


راستی هنوز مسير قلبت را چشم بسته می آيم؛ حالا کجا پيدايت کنم؟

تنها تو مرا فهميدی! نگاه تو آبروی جهان بود؛


گريه های تو گواه عشق بود! ستاره دور؛ترانه نزديک...

تکرار تو تکراری نيست! هر بار از تو نوشتن يک اتفاق تازه است..

اگر چه رنگين کمان آسمان ما هفت رنگ داشت اما


وقتی باران باشد؛تو باشی........ 

هنوز هم خواب تو را می بينم بگو خواب هميشگی کجاست؟


بی تو در خواب هايم بيدار می شوم و در بيداريم می ميرم! 

خسته ام از خواب های بی تعبير!

پس کجای قصه آفتابی می شوی؟...

اصلا آفتابی شدنی در کار است!

نمیدانم شاید قصه نیست حقیقته .. حقیقتی که مصیبته!

شهرزاد هر چه قصه نا تمام تو بودی؛


هر از گاهی می ميرم بی ترانه های تو. 

بی تو ترانه هم مرا راضی نمی کند...

هر شب تکه تکه ترانه های کهنه را کنار هم می چينم


و باز به همين حقيقت تلخ می رسم که:

تو هم بامن نبودی...

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم شهریور 1391 ساعت 8:6 توسط mohammad |

 

در راه زندگي

در راه زندگی ، حالا که عاشقم، تنهای تنها مانده ام برای تو.

می مانم با تو ، تا بگویم بی تو نمیتوانم بمانم با زندگی .

زندگی فدای تو  ، بی تو نمی مانم بدون تو .

می مانم برای عشق ، برای عشقی که سرچشمه آن تنها تویی عزیزم .

مانده ام برای تو ، برای تو که برایم عزیزی ، برای تو که یک دنیا دوستت دارم و بدون تو محال

است بسازم با تنهایی .


این قلبم ، و این هم احساسات من ، حالا تو هستی و یک عاشق همیشگی .

مانده ام در این لحظه ها تنها برای تو ،تو اولین و آخرین امیدم در زندگی هستی ، پس به امید تو،آخرین

نفسهایم را نیز میکشم .

ای زمین تو برای خود بچرخ ، ای خورشید تو برای خودت بتاب ، ای عشق تو برای خودت

 بسوز ، راه من جداست

از این دنیا ، من مانده ام برای یک قلب تنها .

قلبی که با وجود قلب تنهایم دیگر تنها نیست ،عشق را باور کرده ام،دیگر اختیارم دست خودم نیست.


مانده ام برای تو ، برای تو که برایم بهترینی ، و جز تو دیگر هیچ چیز برایم باارزش نیست.

با ارزش تر از تو وجود پر مهرت است ، با ارزش تر از وجودت قلب مهربانت است .

مانده ام برای قلبت ، تا ابد و برای همیشه ، تا آن لحظه که دیگر هیچکس جز تو را نمیشناسم ،

 نمی بینم باور ندارم که روزی تنها بوده ام .

مانده ام برای تو ، برای تو که برایم معنای واقعی عشقی نفسم .


 
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم تیر 1391 ساعت 23:49 توسط mohammad |

 

شب رفتنت.....


 

شب رفتنت



شب رفتنت عزیزم ٬ هرگز از یادم نمیره
واسه هر کسی که میگم قصشو ٬ آتیش میگیره
دل من یه دریا خون بود ٬ چشم تو یه دنیا تردید
آخرین لحظه نگاهت غصه داشت ٬ باز ولی خندید
شب رفتنت یه ماهی ٬ توی خشکی رفت و جون داد
زلزله خیلی دل ها رو ٬ اون شب از غصه تکون داد
غم ها اون شب شیشه های خونه رو زدن شکستن
پا به پام عکسای نازت ٬ اومدن تا صبح نشستن
تو چرا از اینجا رفتی ؟ تو که مثل قصه هایی
گله ام از چه چیزی باشه ؟ نه بدی ٬ نه بی وفایی
شب رفتنت نوشتی شدی قربونی تقدیر
نقره اشکای من شد ٬ دور گردنت یه زنجیر
شب تلخ رفتن تو گلدونامون اشکی بودن
قحطی سفیدی ها بود همه انگار مشکی بودن
شب رفتنت که رفتی ٬ گفتی دیگه چاره ای نیست
دیدم اون بالاها انگار عکس هیچ ستاره ای نیست
شب رفتن تو یاس ها دلمو دلداری دادن
اونا عاشقن ولیکن تنها نیستن که ٬ زیادن
بارون اون شب دستشو از سر چشمام بر نمی داشت
من تا میخواستم ببارم ٬ هر کسی میدید نمیذاشت
شب رفتن تو رفتم سراغ تنها نوارت
اون که واسم همه چی بود آره تنها یادگارت
سرنوشت ما یه میدون ٬ زندگی اما یه بازی
پیش اسم ما نوشتن : حقته باید ببازی
شب رفتن تو خوندن واسه من همه لالایی
یکی میگفت که غریبی ٬ یکی میگفت بی وفایی
شب رفتن تو ابرا واسه گریه کم آوردن
آشناها برای زخم وا شدم مرهم آوردن
شب رفتن تو تسبیح از دست گلدون ها افتاد
قلب آرزو هام انگار واسه ی همیشه وایساد
شب رفتن تو غربت ٬ جای اونجا ٬ اینجا پیچید
دل تو بدون منظور رفت و خوشبختیمو دزدید
شب رفتن تو دیدم ٬ یکی از قناری ها مرد
فرداش اما دست قسمت اون یکیرم با خودش برد
شب رفتن تو چشمات راس راسی چه برقی داشتن
این همه آدم ٬ چرا من ؟ پس با من چه فرقی داشتن
شب رفتنت پاشیدم همه اشکامو تو کوچه
قولتو آروم گذاشتم پیش قرآن ٬ لب طاقچه
شب رفتنت دلم رفت پیش چشمایی که خیسن
پیش شاعرا که دائم از مسافر مینویسن
شب رفتن تو دیدم تا که غم نیاد سراغت
هیچ زمان روشن نمیشه واسه کسی چراغت
شب رفتن تو دیدم ٬ خیلی غمای شاعر
روی شیشمون نوشتم ٬ میشینم به پات مسافر
برو تا همه بدونن ٬ سفر هم اینقدا بد نیست
واسه گفتن از تو اما هیچ کی شاعری بلد نیست

                                      مریم حیدرزاده



اینم لینک دانلود این آهنگ خیلی با احساس هست حتما دانلودکنید 


http://dl.aloneboy.com/deklame/maryam%20heidarzadeh/Shabe%20raftanet%20%5BAloneBoy.com

%5D%20Maryam%20heydarzade.mp3


سلام به تمام دوستان عزیزم .

این آخرین آپم بوود میخوام یه مدت برم نمیدونم کجا ولی میخوام برم شاید کوتاه شاید طولانی شایدبرای همیشه واقعانمیدونم ولی فراموشم نکنید ...

ممنون که این مدت آپ های من رو نگاه میکردین ونظرمیدادین

امیدوارم همیشه پیروزوموفق ودلی بی غم داشته باشید

به امید روزی که .................

خداحافظ

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 ساعت 7:59 توسط mohammad |

 

برو

آن شب شب نحسی بود ...

با او تماس گرفت : چرا ؟ مگه من چی کار کردم ؟

دختر در جوابش : تو ... نه عزیزم تو خیلی پاکی ... ولی من ... تو لیاقتت بیشتر از منه ...

گفت : این حرفا چیه ؟ تو می دونی یا من ؟ من دوست دارم ... به خدا بدون تو می میرم ...

دختر گفت : این از اون دروغا بودا ... ولم کن ... ازت خسته شدم ... تو زیادی عاشقی ...

پسر : مگه بده آدم عاشق باشه ... ؟

دختر : آره واسه من بده ... عشق دروغه ...

پسر : نه به خدا من عاشقتم ...

دختر : ولم کن حوصلتو ندارم ...

پسر آهی کشید و گفت نه تو رو خدا نمی خوام از دستت بدم ...

صدای قطع شدن مکالمه آمد ...


تازه به خانه رسیده بود ... وارد اتاقش شد و با دیدن عکس او در پشت زمینه ی کامپیوترش ، اشکش جاری شد ...

آهنگ مورد علاقه ی او را گذاشت تا پخش شود ...

به اواسط آهنگ رسیده بود که بغضش ترکید ...

بود و نبودم ... همه وجودم ... آروم جونم ... واست می خونم ... دل نگرونم اگه نباشی بدون چشمات مگه میتونم ؟

گرمی دستات ... برق اون نگاه ... یادم نمیره طعم بوسه هات ... کاشکی بدونی اگه نباشی ... می شکنه قلبم بی تو و صدات ...

و می گریست ...

بدون شام خوردن به رختخواب رفت ... و با فکر او به خواب ...

ساعت 3:12 بامداد بود ... از جا پرید ... خواب او را دیده بود ...

بلند شد و روی تختش نشست ... به بی معنی بودن زندگی بدون او پی برده بود ...

نمی خواست دیگر با هیچ کسی باشد ... پیامکی ارسال کرد :

" الان که این پیامک رو می خونی جسمم با تو غریبه شده ولی بدون روحم همیشه دوست داره ، دیدار به روز بیداری بدن ها ... دوستت دارم ... بای "


به بیرون از اتاقش رفت ... داخل آشپز خانه شد ...

پنجره ی آشپز خانه به اندازه ی او بزرگ بود ...

داخل کوچه را نگاهی کرد ...

سکوت در کوچه ی ساختمانشان فریاد می کشید ...

پنجره را باز کرد ...






با باز شدن پنجره ، شب به داخل خانه نفوذ کرد ...

پاهایش را از پنجره بیرون گذاشت ... و بدنش هنوز لب پنجره بود ...

و وداع کرد ...

صدایی سرد از کوچه آمد ... ساعت 3:34 دقیقه بامداد بود ... جسمی به پایین افتاده بود ...

نخواست مزاحم کسی بشود برای همین نیمه شب را انتخاب کرد ...

و روحش به آرامش ابدی رسید و جسمش نسیب خاک شد ... همانطور که از خاک آمده بود ...


صبح مادرش قبل از اینکه به آشپز خانه برسد داخل اتاق پسر شد ...

پسر را نیافت ...




ولی گوشی او را در حال زنگ خوردن دید ...

تماس هایی پشت سر هم و بی وقفه از یک دختر ...

و ده ها پیام یکسان در گوشی دید که تازه از طرف دختر ارسال شده بودند :

" نه تورو خدا نه ... نمی خوام دیگه ازت جدا باشم .... فکر کن حرفای دیشبم فقط یه شوخی بود ...

تورو خدا ازم جدا نشو .... بخدا منم دوستت دارم "

زمان ارسال پیام ساعت 3:35 دقیقه ی بامداد بود ...





و مادر ... وارد آشپز خانه شد ... طبق عادت از پنجره به پایین نگاهی کرد ....

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم فروردین 1391 ساعت 10:20 توسط mohammad |