تبليغاتX
تنهایی

تنهایی

خداوندا! در گلويم ابر كوچكي است كه خيال بارش دارد... ميشود مرا بغل كني

شب رفتنت.....


 

شب رفتنت



شب رفتنت عزیزم ٬ هرگز از یادم نمیره
واسه هر کسی که میگم قصشو ٬ آتیش میگیره
دل من یه دریا خون بود ٬ چشم تو یه دنیا تردید
آخرین لحظه نگاهت غصه داشت ٬ باز ولی خندید
شب رفتنت یه ماهی ٬ توی خشکی رفت و جون داد
زلزله خیلی دل ها رو ٬ اون شب از غصه تکون داد
غم ها اون شب شیشه های خونه رو زدن شکستن
پا به پام عکسای نازت ٬ اومدن تا صبح نشستن
تو چرا از اینجا رفتی ؟ تو که مثل قصه هایی
گله ام از چه چیزی باشه ؟ نه بدی ٬ نه بی وفایی
شب رفتنت نوشتی شدی قربونی تقدیر
نقره اشکای من شد ٬ دور گردنت یه زنجیر
شب تلخ رفتن تو گلدونامون اشکی بودن
قحطی سفیدی ها بود همه انگار مشکی بودن
شب رفتنت که رفتی ٬ گفتی دیگه چاره ای نیست
دیدم اون بالاها انگار عکس هیچ ستاره ای نیست
شب رفتن تو یاس ها دلمو دلداری دادن
اونا عاشقن ولیکن تنها نیستن که ٬ زیادن
بارون اون شب دستشو از سر چشمام بر نمی داشت
من تا میخواستم ببارم ٬ هر کسی میدید نمیذاشت
شب رفتن تو رفتم سراغ تنها نوارت
اون که واسم همه چی بود آره تنها یادگارت
سرنوشت ما یه میدون ٬ زندگی اما یه بازی
پیش اسم ما نوشتن : حقته باید ببازی
شب رفتن تو خوندن واسه من همه لالایی
یکی میگفت که غریبی ٬ یکی میگفت بی وفایی
شب رفتن تو ابرا واسه گریه کم آوردن
آشناها برای زخم وا شدم مرهم آوردن
شب رفتن تو تسبیح از دست گلدون ها افتاد
قلب آرزو هام انگار واسه ی همیشه وایساد
شب رفتن تو غربت ٬ جای اونجا ٬ اینجا پیچید
دل تو بدون منظور رفت و خوشبختیمو دزدید
شب رفتن تو دیدم ٬ یکی از قناری ها مرد
فرداش اما دست قسمت اون یکیرم با خودش برد
شب رفتن تو چشمات راس راسی چه برقی داشتن
این همه آدم ٬ چرا من ؟ پس با من چه فرقی داشتن
شب رفتنت پاشیدم همه اشکامو تو کوچه
قولتو آروم گذاشتم پیش قرآن ٬ لب طاقچه
شب رفتنت دلم رفت پیش چشمایی که خیسن
پیش شاعرا که دائم از مسافر مینویسن
شب رفتن تو دیدم تا که غم نیاد سراغت
هیچ زمان روشن نمیشه واسه کسی چراغت
شب رفتن تو دیدم ٬ خیلی غمای شاعر
روی شیشمون نوشتم ٬ میشینم به پات مسافر
برو تا همه بدونن ٬ سفر هم اینقدا بد نیست
واسه گفتن از تو اما هیچ کی شاعری بلد نیست

                                      مریم حیدرزاده



اینم لینک دانلود این آهنگ خیلی با احساس هست حتما دانلودکنید 


http://dl.aloneboy.com/deklame/maryam%20heidarzadeh/Shabe%20raftanet%20%5BAloneBoy.com

%5D%20Maryam%20heydarzade.mp3


سلام به تمام دوستان عزیزم .

این آخرین آپم بوود میخوام یه مدت برم نمیدونم کجا ولی میخوام برم شاید کوتاه شاید طولانی شایدبرای همیشه واقعانمیدونم ولی فراموشم نکنید ...

ممنون که این مدت آپ های من رو نگاه میکردین ونظرمیدادین

امیدوارم همیشه پیروزوموفق ودلی بی غم داشته باشید

به امید روزی که .................

خداحافظ

[ سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 ] [ 7:59 ] [ mohammad ] [ ]

^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

برو

آن شب شب نحسی بود ...

با او تماس گرفت : چرا ؟ مگه من چی کار کردم ؟

دختر در جوابش : تو ... نه عزیزم تو خیلی پاکی ... ولی من ... تو لیاقتت بیشتر از منه ...

گفت : این حرفا چیه ؟ تو می دونی یا من ؟ من دوست دارم ... به خدا بدون تو می میرم ...

دختر گفت : این از اون دروغا بودا ... ولم کن ... ازت خسته شدم ... تو زیادی عاشقی ...

پسر : مگه بده آدم عاشق باشه ... ؟

دختر : آره واسه من بده ... عشق دروغه ...

پسر : نه به خدا من عاشقتم ...

دختر : ولم کن حوصلتو ندارم ...

پسر آهی کشید و گفت نه تو رو خدا نمی خوام از دستت بدم ...

صدای قطع شدن مکالمه آمد ...


تازه به خانه رسیده بود ... وارد اتاقش شد و با دیدن عکس او در پشت زمینه ی کامپیوترش ، اشکش جاری شد ...

آهنگ مورد علاقه ی او را گذاشت تا پخش شود ...

به اواسط آهنگ رسیده بود که بغضش ترکید ...

بود و نبودم ... همه وجودم ... آروم جونم ... واست می خونم ... دل نگرونم اگه نباشی بدون چشمات مگه میتونم ؟

گرمی دستات ... برق اون نگاه ... یادم نمیره طعم بوسه هات ... کاشکی بدونی اگه نباشی ... می شکنه قلبم بی تو و صدات ...

و می گریست ...

بدون شام خوردن به رختخواب رفت ... و با فکر او به خواب ...

ساعت 3:12 بامداد بود ... از جا پرید ... خواب او را دیده بود ...

بلند شد و روی تختش نشست ... به بی معنی بودن زندگی بدون او پی برده بود ...

نمی خواست دیگر با هیچ کسی باشد ... پیامکی ارسال کرد :

" الان که این پیامک رو می خونی جسمم با تو غریبه شده ولی بدون روحم همیشه دوست داره ، دیدار به روز بیداری بدن ها ... دوستت دارم ... بای "


به بیرون از اتاقش رفت ... داخل آشپز خانه شد ...

پنجره ی آشپز خانه به اندازه ی او بزرگ بود ...

داخل کوچه را نگاهی کرد ...

سکوت در کوچه ی ساختمانشان فریاد می کشید ...

پنجره را باز کرد ...






با باز شدن پنجره ، شب به داخل خانه نفوذ کرد ...

پاهایش را از پنجره بیرون گذاشت ... و بدنش هنوز لب پنجره بود ...

و وداع کرد ...

صدایی سرد از کوچه آمد ... ساعت 3:34 دقیقه بامداد بود ... جسمی به پایین افتاده بود ...

نخواست مزاحم کسی بشود برای همین نیمه شب را انتخاب کرد ...

و روحش به آرامش ابدی رسید و جسمش نسیب خاک شد ... همانطور که از خاک آمده بود ...


صبح مادرش قبل از اینکه به آشپز خانه برسد داخل اتاق پسر شد ...

پسر را نیافت ...




ولی گوشی او را در حال زنگ خوردن دید ...

تماس هایی پشت سر هم و بی وقفه از یک دختر ...

و ده ها پیام یکسان در گوشی دید که تازه از طرف دختر ارسال شده بودند :

" نه تورو خدا نه ... نمی خوام دیگه ازت جدا باشم .... فکر کن حرفای دیشبم فقط یه شوخی بود ...

تورو خدا ازم جدا نشو .... بخدا منم دوستت دارم "

زمان ارسال پیام ساعت 3:35 دقیقه ی بامداد بود ...





و مادر ... وارد آشپز خانه شد ... طبق عادت از پنجره به پایین نگاهی کرد ....

[ دوشنبه هفتم فروردین 1391 ] [ 10:20 ] [ mohammad ] [ ]

^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

نمیدونم اسمش چی بزارم (جدایی)

از عشق مکن شکوه که جای گله ای نیست

بگذار بسوزد دل من مسئله ای نیست


من سوخته ام در تب ، آنقدر که امروز

بین من و خورشید دگر فاصله ای نیست


غمدیده ترین عابر این خاک منم من

جز بارش خون چشم مرا مشغله ای نیست


در خانه ام آواز سکوت است ، خدایا

مانند کویری که در آن قافله ای نیست


می خواستم از درد بگوییم ولی افسوس

در دسترس هیچکسی حوصله ای نیست


شرمنده ام از روی شما بد غزلی شد

هرچند از این ذهن پریشان گله ای نیست

 .................................

رد شد شبیه‌ رهگذری‌ باد، از درخت‌

آرام‌ سیبِ کوچکی‌ افتاد از درخت‌

افتاد پیشِ پای‌ تو، با اشتیاق‌ گفت:

ای‌ روستای‌ شعر تو آباد از درخت،

امسال‌ عشق‌ سهم‌ مرا داد از بهار

آیا بهار سهم‌ ترا داد، از درخت؟

امشب‌ دلم‌ شبیه‌ همان‌ سیب‌ تازه‌ است‌

سیبی‌ که‌ چید حضرت‌ فرهاد از درخت‌

کی‌ می‌شود که‌ سیب‌ غریبِ نگاه‌ من‌

با دستِ گرم‌ تو شود آزاد از درخت‌

چشمان‌ مهربان‌ تو پرباد از بهار

همواره‌ رهگذار تو پرباد از درخت‌

امروز آمدی‌ که‌ خداحافظی‌ کنی‌

آرام‌ سیب‌ کوچکی‌ افتاد از درخت!

....................................

قصه از حنجره ایست که گره خورده به بغض

صحبت از خاطره ایست که نشسته لب حوض

یک طرف خاطره ها!

یک طرف پنجره ها!

در همه آوازها! حرف آخر زیباست!

آخرین حرف تو چیست که به آن تکیه کنم؟

حرف من دیدن پرواز تو در فرداهاست

[ شنبه سیزدهم اسفند 1390 ] [ 23:21 ] [ mohammad ] [ ]

^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

اگه قلبمو شکستی

اگه قلبمو شکستی به فدای یک نگاهت این منم چون گل یاس نشستم سر راهت تو ببین غبار غم رو که نشسته بر نگاهم اگه من نمردم از عشق تو بدون که روسیاهم اگه عاشقی یه درده چه کسی این درد ندیده تو بگو کدام عاشق رنج دوری ندیده اگه عاشقی گناهه ما همه غرق گناهیم میون این همه آدم یه غریب و بی پناهیم تو ببین به جرمه عشقت پره پروازمو بستند تو ندیدی منه مغرور چه بی صدا شکستم

 

اگه يكي رو ديدي وقتي داري رد ميشي بر مي گرده ونگات مي كنه بدون براش مهمي اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري ميرفتي بر مي گردو با عجله مياد به سمتت بدون براش عزيزي اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري مي خندي بر مي گردو نگات مي كنه بدون واسش قشنگي اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري گريه مي كني مياد با هات اشك مي ريزه بدون دوستت داره

 

 

خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه ... خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ... خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري ... خيلي سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ، جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي ... خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني ، بعد بفهمي دوست نداره ... خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي ، اما اون بگه : ديگه نمي خوامت

 

 

 

خدايا فقط تو را مي خواهم.....باور کرده ام که فقط تويي سنگ صبور حرف هايم
مي ترسم از اينکه بگم دوسش دارم...اون نمي دونه که با دل من چه کرده...نمي دونه که دلي رو اسير خودش کرده
هنوز در باورم نيست که دل به اون دادم و اون شده همه هستي ام
روز هاي اول آشنايي را بياد مياورم آمدنش زيبا بود ...آنقدر زيبا حرف مي زد که به راحتي دل به او باختم و او شد اولين عشقم در زندگي
بارالها گويي تو تمام زيبايي هاي عالم را در چهره و کلام او نهاده بودي
واين گونه مرا اسير او کردي و دل کندن از او شد برايم محال و داشتنش بزرگترين ارزويم در زندگي
حالا که عاشقش شدم تو بگو چه کنم که تنهايم نگذارد....خدايا امشب به تو مي گويم چون تو تنها مونس تنهايي هايم هستي..
چگونه بگويم بدون او مي ميرم....او رفته و در باورم نيست نبودنش...
خود خوب مي دانم او مرا کودکي فرض کرد که نمي داند عشق چيست و براي عاشقي حرمتي قائل نمي باشد
مرا به بازي گرفت يا شايد....نمي دانم.....دگر هيچ نمي داني.. اعتراف مي کنم نفسم به بودن او وابسته است
بعد رفتن او دگر اين نفس را هم نمي خواهم....حال تو بگو چه کنم ؟
بار خدايا دوست دارم مرا بفهمد حتي براي يه لحظه

[ جمعه بیست و یکم بهمن 1390 ] [ 14:17 ] [ mohammad ] [ ]

^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

عروسی اندی

دانلود کلیپ مراسم ازدواج اندی..

 

 دانلود کلیپ مراسم عروسی اندی.....حتما دانلود کنید خیلی خوشکله

از کوچیکی عاشق اندی بودم معروف بودم به محمد اندیکلیپ های بعدی عروسی رو باز میزارم

اینم لینکش

http://s2.picofile.com/file/7186287846/arosi_andy_sheyni_www_tehranmusic143_tk_.mp4.html

 

 

 

[ شنبه بیست و چهارم دی 1390 ] [ 18:16 ] [ mohammad ] [ ]

^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

چکه های خاطره

ای مطلب را حتما تا آخر بخونیدواقعا حرف های خودم هستن ....



چکه های خاطره

از کوچه های حادثه به آرامی می گذرم ، با دستهایم چشمانم را محو می کنم تا ببینم آن کوچه بن بست تنهایی عشق را...

دلم عجیب هوای دیدنت را کرده است ، دستانم را کمی کنار می زنم و از لا‌ به لا‌ی انگشتان لرزانم نیم نگاهی به گذشته ناتمامم می اندازم ، چیز زیادی نیست و از من نیز چیزی نمانده است جز آیینه زلا‌لی که از آن گله دارم که چرا حقیقت زندگی را از من پنهان کرد... !؟ و تو ای سنگ صبور لحظه لحظه های عمر کوتاه من ، چقدر

بی کس و تنها ماندی ! جواب صفحه های سفیدت را چه دهم که من نیز بی وفایی را از زمانه آموختم.

می دانم دلت آنقدر بزرگ و دریایی است که مرهم زخم های بی کس ام باقی بمانی و یک امشب دیگر را با من تا سحرگاهان همنوا شوی.

به سراغت نیامدم چون روح باران زده شیدای روزهای آشنایی گرفتار تگرگی بی پایان شد و اینگونه سیلا‌ب عشق در مسیر طغیان آمال و آرزوهایم تبدیل به سرابی شد.

نبودی تا ببینی که چگونه غزل در تاب یاسمن تب کرد و تا صبح نالید ، نبودی تا ببینی که آسمان چه بی قرار و معصومانه اشک می ریخت و تن سرد مرا نوازش می کرد ، نبودی تا ببینی که چگونه چشمانم در انتظارت ماند و نیامدی...

....................................................

دست خودم نیست

اگر می بینی عاشق تو هستم ، دیوانه تو هستم ، و تمام فکر و زندگی من تو شده ای به خدا بدان که این دست خودم نیست!

اگر میبینی چشمانم در بیشتر لحظه ها خیس است و دستانم سرد است و اگر میبینی همه لحظه های دور از تو بودن اینهمه سخت و پر از غم و غصه است بدان که این دست خودم نیست!

دست خودم نیست که همه لحظه ها تو را در جلو چشمانم میبینم و به یاد تو می باشم.

دست خودم نیست که دوست دارم همیشه در کنارت باشم ، دستانت را بگیرم ، بر لبانت بوسه بزنم و تو را در آغوش خودم بگیرم!

به خدا دست خودم نیست که هر شب به آسمان نگاه می اندازم و ستاره ای درخشان را میبینم و به یاد تو می افتم!

دست خودم نیست که هر سحرگاه به انتظارت مینشینم تا در آسمان دلم طلوعی دوباره داشته باشی

.......................................

[ چهارشنبه سی ام آذر 1390 ] [ 1:59 ] [ mohammad ] [ ]

^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

هیچ وقت نفهمیدی

باز امشب دلم هوای نوشتن کرده..

هوای نوشتن از دلتنگی هام..

هوای نوشتن از تو..

دلم برایت تنگ می شود..

وقتی که از دور می بینم خطوط اندامت را...

دلم برایت تنگ می شود..

وقتی که می بینم شکفتن صورتت را ، خنده ات را..

دلم برایت تنگ می شود..

وقتی می شنوم صدایت را..

دلم برایت تنگ می شود..

حتی وقتی که مرا جوری می بینی که گویی ندیده ای..

دلم برایت تنگ می شود..

وقتی می بینم و می شنوم که به مشکل خورده ای و راه حلش را تنها من میدانم...

یادت هست؟!

آن روزها ، هر وقت به مشکل می خوردی، به من می گفتی..

و من چه عاشقانه، چه صبورانه، یا شاید از دیدگاه تو مادرانه..

همه چیز را برایت حل می کردم..

یادت هست؟!

یادت هست من چقدر دوستت داشتم؟!

آخ! نه! این یکیو دیگه هیچ وقت یادت نیست..

چون هیچ وقت اینو نفهمیدی..

.............................................................................

از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست
گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست
باید که سفر کرد به محبوب رسیدن
اما نتوان کرد دگر قافله ای نیست


...................................................................................

سوختن با تو به پروانه شدن می ارزد
عشق این بار به دیوانه شدن می ارزد
گر چه خاکسترم و هم سفر باد ولی
جستجوی تو به بی خانه شدن می ارزد

........................................................................................

ای اشک ، آهسته بریز که غم زیاد است   ای شمع آهسته بسوز که شب دراز است

امروز کسی محرم اسرار کسی نیست   ما تجربه کردیم ، کسی یار کسی نیست . . .

[ شنبه نوزدهم آذر 1390 ] [ 18:50 ] [ mohammad ] [ ]

^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

محرم

دل گرفته نه برای دنیا.نه برای آدم ها .دلم گرفته چون محرم داره میاد.دلم گرفته چون داریم به روزهایی

میرسیم که خیلی درآوره..روزهای تشنگی.روزهای پرپرشد.پرپرشدن عزیززهرا.پرپرشدن سقا.

.دلم تنگه برای روزی که عمو برای آب آوردن رفت برنگشت ..                                     

برای عصر عاشورا. برای عصر عاشورا.

میخوام به پیشواز محرم برم .روزهاوثانیه هارو نگاه میکردم تااین که به محرم برسم.  

بیشترمیترسیدم نتونم به این روزها برسم  

موزیک درحال پخش ازهیعت فاطمیون یزد میباشد                                                                       

ای عجل چندروزی دورما روخط بکش وعده ما عصرعاشورا کنارقتلگاه

                                                          .............................. 

دلم کرده هوای سرزمینی/که میگویند چون جنت قشنگ است

همان جایی که شاهی خوب دارد/برای شاه این دل تنگٍ تنگ است

منم آری گدایی بی سرو پا / که می آید به درگاهت گدایی

تفقُّد کن گدای بینوا را / تو که عرش و زمین را پادشاهی

زِ درد حسرت و دردِ جدایی/قسم دادم خدا را بر خدایی

دل هر عاشق دلبسته چون من/شود یک روز عمری کربلایی

بیا جانا بیا همراه ما شو / بیا با ما گدای نینوا شو

بیا با پای دل بهر زیارت/ تو هم یک زائر کربُبلا شو

عزیزان کربلا نبض زمین است/اگرچه تاکنون آنرا ندیدم

ولی از زائران کربلایی/ زشهر کربلا قدری شنیدم

دلم تنگ است تنگِ کربلایش/ و تنگِ آن حریم با صفایش

و تنگِ آن حریم روبرویش/حریمِ آن امیرِ با وفایش

دلِ من غم گرفته بیقرار است/ برایش گریه کردن افتخار است

نشستم عاشقانه گریه کردم/ببین حال دل من زار زار است

برایم واعظی از کربلا گفت/زِ روزِ محشر و ظهر بلا گفت

حدیث خواهری بی یارو یاور/حدیث تل و گود قتلگاه گفت

زتیغ و خنجر و رأس بریده/ زِطفلان یتیم داغ دیده

زِ مولایی که از داغ برادر/مثال یک کمان قدش خمیده

زِاشک و مشک و چشمان ابوالفضل/زِلطف و جود و احسان ابوالفضل

عمود آهنی،فرق شکسته/وصال تیغ و دستان ابوالفضل

مصیبت گفت و آتش زد به دلها/دو چشمانش زِآب دیده شد تر

و واعظ اشک ریزان روی منبر/سلامی داد بر آقای بی سر

مصیبت را به پایان برد واعظ/ ولیکن در دلم حزنی نهفته

شنیدم داستانهایی از آنروز /که واعظ چیزی از آنها نگفته

شنیدم زلجناح آمد ز میدان/ولیکن زین مرکب واژگون بود

شنیدم خیمه را آتش کشیدند/شنیدم گوش هایی غرق خون بود

شنیدم جامه را از تن دریدند/شنیدم بند انگشتی بریدند

شنیدم وحشیانه حمله کردند/شنیدم معجری از سر کشیدند

شنیدم سینه ها آتشفشان بود /شنیدم رأس ها بر آسمان بود

شنیدم مُزد قرآن خواندن آن روز/ همه در ضربه های خیزران بود

زِ داغت یا حسین بنگر چه سانم/بده رخصت که من با تو بمانم

برای اینکه آیی پیشم آقا/درون خانه عاشورا بخوانم

خدا لعنت کند آلِ زیادُ / خدا لعنت کند آل امیه

خدا لعنت کند آن شمر ملعون/ بگو آمین اِلا یمِ القیامه

[ یکشنبه بیست و نهم آبان 1390 ] [ 3:16 ] [ mohammad ] [ ]

^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

خواب

مثه خوابی…مثه رویا مثه آرامش دریا مثه آسمون آبی آرومی وقتی که خوابی مثه پروانه نجیبی تو یه رویای عجیبی مثه یاسای تو باغچه مثه آینه تو تاغچه مثه چشمه ی زلالی انگاری خواب و خیالی. . . . بی تو من موندم و رویا خسته از تموم دنیا یه دل تنگ شکسته دو تا چشم خیس خسته روزا تب دار شبا بیدار یه تن خسته بیمار مثه یه مرده سر دار از خودم از همه بیزار له له لحظه دیدار بینمون دیوارو دیوار

                                                             ....................

دوباره صدای نم نم باران اما این بار:

 با طعم تلخ خاطرات.

خاطرات تک تک لحظات زندگی مثل

 قطرات ریز باران روی ذهنم می نشیند

لحظه ای که دیگرهیچ شعری تسکینم نمی دهد

وبا هیچ سازی آرام نمی شوم

از نواختن بیزارم

حس عجیبیست قلم را در دستانم می فشارم

اما چیزی احساس نمی کنم

دلم واژه تازه می خواهد واژه ای که بتواند

تمام احساسم را بیان کند...

اما کاغذم سفید است در حالیکه هم چنان

می نویسم و فقط با یک جمله رنگ آبی جوهررا به خود می گیرد

جمله ای که حضورت را برایم زیباتر میکند و از عمق وجودم برایت

مینویسم :یار من

زیباترین باران

دوستت دارم

[ دوشنبه دوم آبان 1390 ] [ 16:58 ] [ mohammad ] [ ]

^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

داستان هایی درمورد محبوب من (خدا)

دست خدا
کودک زمزمه کرد: (خدایا با من حرف بزن).
و یک چکاوک در مرغزار نغمه سر داد.
کودک نشنید.
او فریاد کشید: (خدایا! با من حرف بزن).
صدای رعد و برق آمد.
اما کودک گوش نکرد.
او به دور و برش نگاه کرد و گفت:
(خدایا! بگذار تو را ببینم).
ستاره ای درخشید. اما کودک ندید.
او فریاد کشید(خدایا! معجزه کن).
نوزادی چشم به جهان گشود. اما کودک نفهمید.
او از سر ناامیدیگریه سر داد و گفت:
(خدایا به من دست بزن. بگذار بدانم کجایی).
خدا پایین آمد و بر سر کودک دست کشید.
اما کودک دنبال یک پروانه کرد.
او هیچ درنیافت و از آنجا دور شد.

                                                       ....................

جعبه های سیاه و طلایی
در دستانم دو جعبه دارم که خدا به من داده است. او گفت:غصه هایت را درون جعبه سیاه بگذار و شادی هایت را درون جعبه طلایی.به حرف خدا گوش کردم.شادی ها و غصه هایم را درون جعبه ها گذاشتم. جعبه طلایی روز به روز سنگین تر می شد و جعبه سیاه روز به روز سبک تر.

از روی کنجکاوی جعبه سیاه را باز کردم تا علت را دریابم.دیدم که ته جعبه سوراخ است و غصه هایم از آن بیرون می ریزد.سوراخ جعبه را به خدا نشان دادم و گفتم:در شگفتم که غصه های من کجا هستند؟خدا با لبخندی دلنشین گفت:ای بنده من!همه آنها نزد من٬ اینجا هستند.

پرسیدم پروردگارا!چرا این جعبه ها را به من دادی؟چرا ته جعبه سیاه سوراخ بود ؟گفت:ای بنده من!جعبه طلایی را به تو دادم تا نعمت های خود را بشماری و جعبه سیاه را برای اینکه غم هایت را دور بریزی...

                                                      ....................

من یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد. می توانست، اما رسوایم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد. هر آن چه گفتم باور کرد و هر بهانه ای آوردم پذیرفت. هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد.
اما من! هرگز حرف خدا را باور نکردم، وعده هایش را شنیدم اما نپذیرفتم. چشم هایم را بستم تا خدا را نبینم و گوش هایم را نیز، تا صدای خدا را نشنوم. من از خدا گریختم بی خبر از آن که خدا با من و در من بود.

                                                     ....................

خوشحالی دلم را شکستی؟؟؟ ولی بدان ای نازنین انچه شکستی تصویر زیبای خودت بود که در دلم ساخته بودی

 

دلم شکسته تر از  شیشه های شهر شماست شکسته باد انکه دلش این چنین می خواست !!!

                                                      ....................

[ جمعه بیست و دوم مهر 1390 ] [ 19:54 ] [ mohammad ] [ ]

^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^